تبليغاتX
ریاضـیات

همان طور که از نام گرایش بر می‌آید، هدف این علم، کنترل رفتار سیستم های مختلف با توجه به ورودی های داده شده است. در تمامی سیستم ها، مساله ی کنترل اتوماتیک تغییر رفتار سیستم برای نزدیک کردن پاسخ های آن به مقادیر مطلوب، همواره مورد نظر است. مثل کنترل دمای یک کوره، کنترل دور الکتروموتور، کنترل موشک، کنترل هواپیما و سفینه، کنترل ارتفاع آب و کنترل جریان و ولتاژ یک سیستم و نظایر این ها. در این علم، با روش های کنترل یک سیستم سر و کار داریم؛ نه با خود سیستم. ضروری است یک دانشجوی کنترل از پایه ی ریاضی و دانش کامپیوتری قوی برخوردار باشد.

در دوره کارشناسی ارشد معمولا درسهای کنترل بهینه،نظریه کنترل،کنترل دیجیتال، کنترل چند متغیره، کنترل فازی، کنترل مقاوم، کنترل وفقی، کنترل غیر خطی، کنترل صنعتی،  شبکه های عصبی، رباتیک، ریاضیات مهندسی پیشرفته و ...مورد بررسی قرار میگیرد

+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 12:23 |


هدف از ايجاد شاخه رياضي كاربردي در دانشگاهها تربيت كارشناساني است كه بتواند مسائل اقتصادي و خدماتي را مدل سازي و تحليل كند ، حل اغلب مشكلات نرم افزاري بهينه سازي سيستم ها و كاهش ضايعات در صنعت به عهده كارشناس رياضي كاربردي است .

با توجه به اينكه رشته هاي مهندسي بيشتر جنبه علمي و فني دارند و رشته هاي فيزيك و رياضي محض جنبه تفكري ، رياضي كاربردي پلي است بين اين دو رشته . به عبارت ديگر رياضي كاربردي كاربرد مباحث تئوري را در عمل بيان مي دارد . و به همين دليل است كه اين گرايش رياضي اساس رشته هاي مختلفي از قبيل علوم پزشكي ؛ اقتصاد و صنايع و ... است كه تحقيق در آنها نياز به تحليل هاي رياضي دارد .

از جمله كاربردهاي اين رشته در علوم مختلف مي توان از مسايلي نظير كنترل تورم و راهكارهاي آن در اقتصاد و مدل سازي رشد جمعيت در علوم اجتماعي را نام برد همچنين رياضيات زيستيBiomathematics كه بيانگر كاربرد اين رشته در پزشكي است در مسائلي نظير مدل سازي سير و تعيين نقطه اوج يك بيماري (به وسيله شناختن تابع) و ... مورد استفاده قرار مي گيرد .

رياضيات فازي كه گرايش نويني در رشته رياضيات به خصوص در رياضيات كاربردي است و تا كنون بر اساس منطق فازي بيش از 2000 محصول نظير جارو برقي ؛ دوربين و ... و حتي وسايل مربوط به تحقيقات فضايي ساخته شده است كه بسيار مورد توجه رياضي دانان و مهندسان كشورهاي صنعتي قرار دارد. رياضيات فازي رياضيات معمول و كلاسيك را تحت شعاع قرار داده و از آن به عنوان رياضيات واقعي تعبير مي كنند رياضات كه لازمه يك كار علمي- صنعتي است . آنچه را كه تا كنون گفته شد مي توان از مزاياي اين رشته به حساب آورد .

در پايان قابل ذكر است كه گرايش هاي شاخه رياضي كاربردي در ايران شامل موارد زير مي شود :


تحقيق در عمليات ، آنالیز عددی ، بهينه سازي ، مكانيك ، كنترل

ترکیبیات،گراف،کد و رمز،معادلات دیفرانسیل، از گرایش های میان رشته ای به حساب می آیند یعنی به هر دو شکل محض و کاربردی قابل مطالعه می باشند

تحقيق در عمليات (Operations Research)

تحقيق در عمليات يكي از شاخه هاي اصلي رياضي كاربردي است كه حدوداً از بعد از جنگ جهاني دوم (سال 1945) تعريف و به عنوان يك رشته تحصيلي در دانشكده هاي رياضي و بعضاً مهندسي صنايع تاسيس گرديد. همانطور كه از عنوان آن مشخص است، هدف اين رشته تجزيه و تحليل (تحقيق در) امور و عمليات سيستم هاي واقعي اعم از صنعتي، بازرگاني، آموزشي، خدماتي، اطلاعاتي و نظامي جهت برنامه ريزي و بهبود عملكرد آنها است. عناوين بعضي از گرايش هاي فرعي رشته تحقيق در عمليات عبارتند از: برنامه ريزي خطي و غيرخطي، بهينه يابي، شبيه سازي، كنترل توليد و برنامه ريزي سيستم هاي توليدي، نظريه صف، شبكه هاي جريان و كنترل پروژه. در حال حاضر عمده تحقيقات دوره دكتري در اين گرايش روي شبكه هاي جريان متمركز گرديده است.

 گراف و كاربردها(Graphs and Applications)

نظريه گراف ضمن اينكه يكي از بخش هاي با قدمت دانش رياضي محسوب مي گردد، يكي از پركاربردترين شاخه هاي رياضي در ساير علوم نيز مي باشد. كاربردهاي آن در بيولوژي، شيمي، فناوري نانو، تحقيق در عمليات و علوم مهندسي بسيار فراوان مي باشد.

 کنترل و سيستم هاي ديناميكي (Dynamical System)

نظريه سيستم هاي ديناميكي و كنترل به بررسي رفتار كيفي پديده هاي طبيعي و مصنوعي و كنترل آن مي پردازد. اين پديده ها در حوزه وسيعي از بيولوژي و افتصاد گرفته تا تكنولوژي فضايي گسترده شده اند. ابزار رياضي مورد استفاده نيز طيف وسيعي از دانش رياضي را دربر مي گيرد.

 معادلات ديفرانسيل (Differential Equations)

نظريه معادلات ديفرانسيل يك بخش بنيادي از دانش رياضي بوده و ضمن داشتن قدمت كاربرداي بيشماري در فيزيك و مهندسي و پزشكي دارو به يقين مي توان گفت يكي از پايه هاي اصلي اين علوم معادلات ديفرانسيل است

+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 12:16 |

کنفرانس سالانه‌ی ریاضی ایران AIMC یکی از پدیده‌های بزرگ علمی کشورمان می‌باشد. این کنفرانس متشکل از دانشمندان، اساتید و پژوهشگران در زمینه‌های متنوع ریاضیات می‌باشد که به منظور دیدار و تبادل اندیشه‌های علمی خود و پیشرفت‌های موجود در زمینه‌های ریاضی مورد علاقه‌شان گردهم می‌آیند.

اولین کنفرانس ریاضی سالانه ایران در سال 1349  در دانشگاه شیراز برگزار گردید. از آن پس به طور مرتب همه ساله در دانشگاه‌های مختلف برگزار شده است که علی‌رغم دوره جنگ تحمیلی سالهای 1359 تا 1368 هیچ وقفه‌ای در برگزاری کنفرانس به وجود نیامد.

در دومین کنفرانس سالانه ریاضی که در سال 1350 در دانشگاه صنعتی شریف برگزار گردید انجمن ریاضی ایران تأسیس گردید. اولین دبیر انجمن ریاضی ایران آقای دکتر مهدی بهزاد انتخاب گردید. از سال 1351 به بعد کنفرانس‌های سالانه ریاضی ایران زیر نظر انجمن ریاضی ایران تشکیل گردید.

مرور مختصری بر کنفرانس‌های برگزار شده در37 سال گذشته نشان می دهد که ریاضی‌دانان برجسته جهانی و صاحبان جوایز مدالهای فیلدز شرکت داشته‌اند. این یک موفقیت بزرگ است که آن‌را می‌توان مرهون تلاش‌ها و از خود گذشتگی‌های دست اندرکاران و برگزار کنندگان کنفرانس‌ها دانست.

از جمله می‌توان از حضور  ژان دیودونه (در دومین کنفرانس) ، هایمن باس (در بیست و سومین کنفرانس) ، یاكوب پالیس (در بیست و سومین کنفرانس) ، رنه تام (در هفتمین کنفرانس) و اٍستیو .اٍسمیل (در بیست و پنجمین کنفرانس) نام برد.

جا دارد در اینجا توجه برگزار کنندگان و سمینار دهندگان کنفرانس را به نکات مهمی از سخنان پروفسور یاكوب پالیس رئیس سابق اتحادیه بین‌المللی ریاضی‌دانان، جلب کنیم که در مراسم اختتامیه کنگره بین المللی ریاضیدانان 2002 ایراد گردید:

" کنفرانس می‌باید به نحوی سازماندهی شود که نتیجه آن فضایی الهام بخش از دوستی و محبت و خلاقیت ریاضی باشد."

"سخنرانی‌ها می‌باید طوری باشند که طیف وسیعتری از مخاطبین را پوشش دهند و از درگیر شدن با جزئیات فنی پرهیز کنند و مروری اجمالی از مطالب ارائه شده و دورنمایی برای پژوهش‌های بعدی باشند."

نكته دیگر برگرفته از سخنرانی  ای.ب.الٍیوت است كه در پنجمین کنگره بین‌المللی ریاضیدانان در سال 1912 در کمبریج ایراد نموده است:

"ریاضی‌دانان جوان می‌باید پس از یافتن توانمندی‌های كافی در علوم ریاضی خودشان را با  ممارست با تالیفات اصیل آشنا نموده سپس خود به تولید علم بپردازند. کنفرانس می‌باید حامی آنهایی باشد كه این‌گونه آموزه ها را می پرورانند.

 

 

اولين کنفرانس

12-10 فروردين 1349

دانشگاه شيراز (دبير : جواد بهبوديان)

دومين

12- 9 فروردين 1350

دانشگاه صنعتي شريف (مرتضي انواري)

سومين

12- 9 فروردين 1351

دانشگاه شهيد بهشتي (احمد مير باقري)

چهارمين

11- 8 فروردين 1352

دانشگاه تهران (علينقي وحدتي)

پنجمين

11- 8 فروردين 1353

دانشگاه شيراز (ابي‌عبدالله فتاحي)

ششمين

11- 8 فروردين 1354

دانشگاه اهواز (علي عميدي)

هفتمين

11- 8 فروردين 1355

دانشگاه تبريز (مگرديچ تومانيان)

هشتمين

11- 8 فروردين 1356

دانشگاه صنعتي شريف (محمد رضا نوري مقدم)

نهمين

11- 8 فروردين 1357

دانشگاه اصفهان (جعفر زعفراني)

دهمين

11- 8 فروردين 1358

دانشگاه تربيت معلم تهران (اسدالله رضوي)

يازدهمين

11- 8 فروردين 1359

دانشگاه فردوسي مشهد (اسدالله نيکنام)

دوازدهمين

11- 8 فروردين 1360

دانشگاه صنعتي اصفهان (يحيي تابش ، علي رجالي)

سيزدهمين

11- 8 فروردين 1361

دانشگاه شهيد باهنر کرمان (محمد قزل اياق)

چهاردهمين

11- 8 فروردين 1362

دانشگاه تبريز (مگرديچ تومانيان)

پانزدهمين

11- 8 فروردين 1363

دانشگاه شيراز (محمد رضا سپهري)

شانزدهمين

26- 23 شهريور 1364

دانشگاه تربيت معلم تهران (اسماعيل بابليان)

هفدهمين

11- 8 فروردين 1365

دانشگاه سيستان و بلوچستان (حبيب الله دهمرده)

هجدههمين

11- 8 فروردين 1366

دانشگاه بيرجند (پرويز حسن پور)

نوردهمين

11- 8 فروردين 1367

دانشگاه گيلان (غلامرضا پناهي)

بيستمين

11- 8 فروردين 1368

دانشگاه تهران (نوروز ايزد دوستدار ، رحيم زارع)

بيست و يکمين

22- 25 اسفند 1368

دانشگاه اصفهان (محمود خاتون آبادي)

بيست و دومين

22- 25 اسفند 1369

دانشگاه فردوسي مشهد (محمد رضا رجب زاده)

بيست و سومين

21- 18 فروردين 1371

دانشگاه رازي کرمانشاه (سيد محسن شهرتاش)

بيست و چهارمين

11- 8 فروردين 1372

دانشگاه شهيد بهشتي (جواد توکلي)

بيست و پنجمين

11- 8 فروردين 1373

 دانشگاه صنعتي شريف (يحيي تابش)

بيست و ششمين

11- 8 فروردين 1374

دانشگاه شهيد باهنر کرمان (محمود محسني مقدم)

بيست و هفتمين

11- 8 فروردين 1375

دانشگاه شيراز (کريم صديقي)

بيست و هشتمين

11- 8 فروردين 1376

دانشگاه تبريز (حسين سيفلو)

بيست ونهمين

11- 8 فروردين 1377

دانشگاه صنعتي اميرکبير (عبدالحميد رياضي)

سي امين

13- 10 مرداد 1378

دانشگاه محقق اردبيلي (مسعود گنجي)

سي و يکمين

9- 6 شهريور 1379

دانشگاه تهران (رحيم زارع نهندي)

سي و دومين

8- 5 شهريور 1380

دانشگاه مازندران (قاسم عليزاده افروزي)

سي و سومين

11- 8 شهريور 1381

 دانشگاه فردوسي مشهد (اسدالله نيکنام)

سي و چهارمين

11- 8 شهريور 1382

 دانشگاه صنعتي شاهرود (سيد علي ميرحسني)

سي و پنجمين

10- 7 بهمن 1383

دانشگاه شهيد چمران اهواز (فريبرز آذرپناه)

سي و ششمين

22- 19 شهريور 1384

دانشگاه يزد (سيد منصور واعظپور)

سي و هفتمين

14- 11 شهريور 1385

دانشگاه تربيت معلم آذربايجان (شهرام رضاپور)

سي و هشتمين

15-12  شهريور 1386

دانشگاه زنجان (فرض‌اله ميرزاپور)

سي و نهمين

 6- 3  شهريور 1387

 دانشگاه شهيد باهنر کرمان (محمدرضا فدايي)

چهلمين

شهريور 1388

دانشگاه صنعتي شريف

+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 13:44 |

 

دروس اجباری به تعداد ۲۰ واحد که باید گذرانده شوند

بهينه سازي

دستگاههاي ديناميكي 1

نظريه اطلاعات

نظريه گراف

آناليز حقيقي

آناليز عددي پيشرفته 1

سمینار

پايان نامه

4

4

4

4

4

4

2

6

دروس اختیاری که از میانشان ۱۲ واحد باید گذرانده شود

آناليز تابعي كاربردي

آناليز هارمونيك

عملگرها

نظريه حلقه‌ها

نظريه مدولها

نظريه مقدماتي حلقه و مدول

نظريه گروهها

نظريه نمايش گروهها

منطق رياضي پيشرفته

آناليز حقيقي 2

آناليز هارمونيك 2

مقدمه‌اي بر سطوح ريمان

هندسه منيفلد 2

هندسه جبري 2

جبر جابجايي

نظريه گروههاي متناهي

مباحثي در گروههاي متناهي

نظريه اثبات

نظريه مجموعه‌ها

نظريه مدولها 2

گروههاي نامتناهي

كنترل بهينه

دستگاههاي ديناميكي 2

نظريه كدگذاري

آناليز تركيباتي

مباحثي در نظريه انشعاب

كدگذاري 2

مباحثي در بهينه سازي

4

4

4

4

4

4

4

4

4

4

4

4

4

4

4

4

4

4

4

4

4

ـــ

4

4

ـــ

4

4

4

 

+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 13:23 |

 

بهرام محیی - دویچه وله

 

ارسطو در سال ۳۸۴ پيش از ميلاد در مقدونيه متولد شد و در سال ۳۲۲ پيش از ميلاد در خالكيس چشم از جهان فروبست. پدرش پزشكى پرنفوذ بود. ارسطو در هفده سالگى به آتن آمد و به آكادمى افلاطون پيوست. تا مرگ استادش افلاطون، بيست سال در آكادمى نزد او آموزش ديد. با زنى به نام پيتياس ازدواج كرد و از او صاحب يك دختر و يك پسر شد. نام پسرش نيكوماخوس بود و ارسطو كتابى در مورد فلسفه‌ى اخلاق براى او نوشت. در سال ۳۴۳ پيش از ميلاد براى تربيت اسكندر شهريار 13 ساله‌ى مقدونى‌ به دربار اين كشور فراخوانده شد. حدود دو سال آموزش اسكندر را برعهده داشت، اما هرگز پيوند ژرفى ميان استاد و شاگرد ايجاد نگرديد. 

هنگامى كه پس از مرگ افلاطون رياست آكادمى به اگزنوكراتس رقيب ارسطو رسيد، آكادمى را ترك كرد و در سال ۳۳۵ پيش از ميلاد در آتن مدرسه‌ى خود را بنياد گذاشت. در مدرسه‌ى ارسطو، فيلسوفان در حال حركت با يكديگر گفتگو مى‌كردند و از اين جهت هواداران ارسطو را مشاييان نيز مى‌ناميدند. ارسطو ۱۲ سال در مدرسه‌ى خود به تدريس و تفكر و پژوهش پرداخت. در سال ۳۲۳ پيش از ميلاد و پس از مرگ اسكندر، به عنوان طرفدار مقدونيان كه در آتن منفور بودند، مورد اتهام واقع شد و تحت پيگرد قرار گرفت. احتمالا مانند سقراط او را متهم به بى‌خدايى كرده بودند. اما ارسطو پيش از بازداشت از آتن گريخت، تا به گفته‌ى خود آتنيان براى دومين بار دست به گناه عليه فلسفه نزنند. ارسطو يك سال پس از آن در سن ۶۲ سالگى چشم از جهان فروبست. 

از تنش‌هاى بزرگ و رقابت‌هاى ميان ارسطو و استادش افلاطون بسيار گفته‌اند. گزارشگرى در اين مورد نوشته است: اگزنوكراتس از سفرى بازمى‌گردد و مى‌بيند كه ارسطو در گفتگوهاى فلسفى خود در سالن مباحثه‌ى آكادمى ديگر به استادش افلاطون استناد نمى‌كند. اگزنوكراتس از يكى از شركت كنندگان در بحث سراغ افلاطون را مى‌گيرد و ابراز نگرانى مى‌كند كه مبادا او بيمار باشد. پاسخ مى‌شنود كه افلاطون بيمار نيست، اما ارسطو از وى خواسته است سالن مباحثه را ترك كند و براى فلسفيدن به باغ شخصى خود برود.

روايت‌هاى زيادى در مورد ارسطو وجود دارد. از جمله اينكه روزى بيمار مى‌شود. پزشكى را به بالين او مى‌آورند و او نسخه‌اى براى ارسطو تجويز مى‌كند. ارسطو به پزشك معالج مى‌گويد مرا مانند يك چوپان يا كارگر مداوا نكن. نخست بگو كه چه نسخه‌اى برايم تجويز كرده‌اى و وقتى آن را فهميدم حاضرم از تو فرمانبرى كنم. ارسطو يكبار گفته بود كه آموزش در ايام خوشبختى مانند زيور است و در ايام ناملايمات مانند پناهگاه. در مورد كسانى كه تلاش مى‌كردند امور بديهى را ثابت كنند گفته بود كه آنان مانند مردمى رفتار مى‌كنند كه اين جاه‌طلبى را دارند به يارى شمعى وجود خورشيد را ثابت كنند.

ارسطو ميان فلسفه‌ى نظرى و عملى تفاوت قائل بود. نخستين گزاره‌ى راهنماى او مبنى بر اينكه «دانشى وجود دارد كه هستنده را چونان هستنده بررسى مى‌كند» به فلسفه‌ى نظرى و دومين گزاره‌ى راهنماى او در اين زمينه كه «هدف فضيلت، ميانه است» به فلسفه‌ى عملى تعلق دارد. به نظر ارسطو، فلسفه‌ى نظرى مانند فلسفه‌ى طبيعت و متافيزيك خود را با آنچه كه هست مشغول مى‌كند و فلسفه‌ى عملى مانند اخلاق و سياست، با آنچه كه مى‌بايست باشد. هدف تئورى، حقيقت است و هدف عمل، رفتار فضيلتمندانه. افزون بر اين دو حوزه، منطق وجود دارد كه به عنوان ابزار ارائه‌ى برهان در همه‌ى حوزه‌هاى فلسفى كاربرد دارد.

اندیشه­ی ارسطو با این خوشبینی همراه است که شناخت فلسفی از غایی­ترین علت­های جهان، به صورت برهانی علمی ممکن است، زیرا اندیشه و هستی، در تقسیم­بندی درونی خود بر یکدیگر منطبق­اند. به عبارت دیگر، در هماهنگی بزرگ کیهانی، انطباقی میان صورت­های اندیشه و صورت­های هستی وجود دارد.

 ارسطو در زمان خود هنوز اصطلاح «متافیزیک» را مورد استفاده قرار نمی­دهد. این اصطلاح بعدها در نخستین سده­ی پیش از میلاد توسط یکی از پیروان او به نام نیکولاس دمشقی مورد استفاده قرار گرفت. خود ارسطو از «فلسفه­ی اولی» سخن می­گوید. این «فلسفه­ی اولی» برای او دانش بنیادگذار فلسفه­ی نظری است.

«فلسفه­ی اولی»  به بخش ویژه­ای از هستنده بسنده نمی­کند، مثلا به این که هستنده از منظر فیزیکی یا ریاضی چیست. این فلسفه از هستنده به عنوان هستنده می­پرسد، از هستنده فقط از منظر هستی. متافیزیک یا بهتر است بگوییم فلسفه­ی اولی ارسطو «اونتولوژی» یعنی هستی­شناسی و یا آموزه­ی هستی است.

 
ارسطو می­گوید: دانشی وجود دارد که هستنده را به عنوان هستنده و آنچه که اصل اوست بررسی می­کند. چنین دانشی با هیچیک از دانش­های جداگانه یکی نیست. زیرا هیچیک از دانش­ها هستنده را به عنوان هستنده مورد بررسی قرار نمی­دهند، بلکه هر یک از آن­ها فقط بخشی از هستنده و تعیینات حاصل شده برای این بخش را بررسی می­کنند. به این ترتیب، ارسطو در فلسفه­ی اولی خود، اصل­ها و علت­های هستنده را به عنوان هستنده موضوع تامل قرار می­دهد.
ارسطو آموزه­ی دو جهان افلاطون را معروض پرسش و تردید قرار می­دهد، یعنی این آموزه را که دو جهان وجود دارد: یک جهان غیرواقعی و زوال­یابنده­ی محسوسات و یک جهان حقیقی ایده­های جاویدان. او می­پرسد اگر ایده­ها ذات­های اشیا هستند، چگونه می­توانند مستقل از آن­ها وجود داشته باشند؟ او ایده­های افلاطونی را از جایگاه مستقل و ویژه­ی آن­ها می­گسلد و در میان اشیا جداگانه­ی محسوس و به عنوان ذات فعال آن­ها برمی­نشاند، ذات­هایی که صورت­های اشیا جداگانه را می­سازند. به این ترتیب از ایده­های برین افلاطونی، صورت­ها یا فرم­های درون­ماندگار ساخته می­شود.

نزد ارسطو اشیا جداگانه دیگر سایه­وار و غیرواقعی نیستند، بلکه در حقیقت فعال و در حال شدن و زوال یافتن­اند. اشیا جداگانه با نیروی درونی خود و با توجه به توانایی و  استعداد صورت­های خود، هدفمند تکامل می­یابند. نزد ارسطو ارزش ماده در مقایسه با افلاطون اعتلا می­یابد. صورت نیازمند ماده است تا خود را نمایان کند و ماده نیازمند صورت است تا امکانات خود را متحقق سازد. به نظر ارسطو، صورت فعال و ماده­ی غیرفعال آفریده نشده­اند، بلکه در جهان بطور ازلى و ابدی درهم­اند.
پویایی در­هم­بودگی صورت و ماده، ساختار اصلی هستی در کل آن است. فلسفه­ی اولی، اصل­ها و علت­های در جهان شدن هدفمند و خردمندانه را کشف می­کند. به نظر ارسطو، در هستی به این مفهوم، جنبشی پایدار و پایان­ناپذیر به سوی کمال و نیکی وجود دارد.

برای ارسطو مسلم است که جهان به روالی عقلانی نظم­ یافته است و به همین دلیل برای انسان به صورت عقلی قابل شناخت است. منطق هستی با منطق اندیشه منطبق است، بنابراین کسی که غیرمنطقی می­اندیشد و برای نمونه نتیجه­گیری غلط می­کند، اندیشه­اش از کنار هر نوع هستنده­ای به خطا می­رود و نمی­تواند حقیقت را بگوید. چیزی که منطقا درست اندیشیده نشود، نمی­تواند وجود داشته باشد و اما آنچه که هست، می­تواند منطقا و بی­اشکال به اندیشه درآید.
به همین دلیل، ارسطو به بررسی دقیق همه­ی ساختارهای تفکر می­پردازد که در تشکیل مفهوم­ها، در احکام و داوری­ها و استنتاجات نقشی دارند. او نتایج گسترده­ی کار خود را در این زمینه منظم و دسته­بندی می­کند و از طریق آن، دیسیپلین فلسفی شرط­های درستی صوری تفکر، یعنی منطق را که وی آن را «آنالیتیک» می­نامد مستدل می­سازد. از همین رو، ارسطو را در تاریخ اندیشه، آفریننده­ی منطق می­شناسند.

ارسطو آموزه­های خود در باره­ی منطق را در کتابی تحت عنوان «ارگانون» به معنی ابزار گردمی­آورد. هدف این کتاب، بازنمود آن قوانین عمومی است که هرگونه تفکر علمی باید مطابق آن­ها صورت پذیرد. منطق ارسطو به شیوه­ی استنتاج قیاسی است. استنتاج قیاسی روشی است که از مفاهیم و قوانین کلی، پدیدارهای جداگانه را مشتق می­سازد. بنابراین استنتاج قیاسی مهم­ترین بخش منطق ارسطویی است. هر استنتاج قیاسی و هر پیشنهاده یا مقدمه­ای، یک حكم يا داورى است. حكم از مفاهیم تشکیل شده است. به این ترتیب، مفهوم، حكم و استنتاج قیاسی، عناصر تشکیل دهنده­ی منطق هستند. 

هر مفهومی را می­توان زیرمفهومی از مفهومی کلی­تر دانست و سرانجام همه­ی مفاهیم را تحت مفهوم­های عالی­تری رده­بندی کرد. برای نمونه اسب جزو چارپایان، پستانداران، جانوران، ارگانیسم­ها، پیکرها و سرانجام جوهر است. واپسین مفهوم­ها، مفاهیم اساسی هستند که ارسطو آن­ها را مقولات یا کاته­گوری­ها می­نامد. ارسطو به ده مقوله قائل است.

از مفاهیم، احكام یا داوری­ها ساخته می­شوند. هر حكم ترکیبی از دو مفهوم است. استنتاج قیاسی، همانا مشتق کردن یک حكم از احكام دیگر یا مقدمات است. در هر دو حكم یا مقدمه، باید مفهومی مشترک یا یک «میان­مفهوم» وجود داشته باشد. برای نمونه می­توان گفت: انسان فانی است. سقراط انسان است. بنابراین سقراط فانی است.

آموزه­ی استنتاج قیاسی ارسطو در تاریخ اندیشه از آنچنان تاثیر پایداری برخوردار بود که بیش از ۲۱ سده پس از او، ایمانوئل کانت فیلسوف آلمانی گفت که منطق از زمان ارسطو نه گامی به پیش برداشته و نه گامی به پس.

 ارسطو در فلسفه­ی عملی خود، در پی یافتن معیارهایی برای رفتار فضیلتمندانه در زندگی انسان است.  فضیلت برای او، راه رسیدن به عالی­ترین نیکی و به عبارت خود او تحقق نیکبختی این‌جهانی است. ارسطو اصطلاح فضیلت را به مفهومی گسترده از توانایی کمال اخلاقی در اندیشه و خواست به کار می­برد.

 فضیلت، نخست رویکردی از طریق عادت اکتسابی در شخصیت ماست که به میانجی خرد، اعتدال و میانه­ را در نظر می­گیرد. اگر نزد سقراط و بعضا افلاطون، شناخت درست برای رفتار نیک کافی بود، ارسطو تربیت به خواست درست را نیز بر آن می­افزاید.

 به نظر او، رانشی که انسان آن را از نفس حیوانی خود دارد، باید به اراده­ای متعادل تجدیدتربیت یابد. زیرا زیاده­روی و کاستی (افراط و تفریط) فضیلت را نابود می­سازند، اما تعادل درست، یعنی میانه­ی افراط و تفریط، آن را تقویت می­کند.

 به این ترتیب برای ارسطو فضیلت، ممارست برای کسب ورزیدگی در رفتار عقلانى است. یعنی اینکه انسان همواره میانه­ی درست را در بین دو قطب متضاد رعایت کند، قطب‌هاى متضادی که وضعیت ذهنی انسان دائما در میان آن­ها در نوسان است. وى سرچشمه­ی فضیلت را در اراده­ی انسانی می­بیند. نقش خرد در این میان آن است که انفعالات نفس را تنظیم و رانش­ها و خواهش­های نفسانی را هدایت کند و میانه‌ى درست را بیابد. 

برای نمونه، گشاده­دستی فضیلتی است که میان ولخرجی و خست توازن برقرار می­کند. و یا دلاوری فضیلتی است میان بی­باکی و بزدلی که هر دو رفتاری غیرفضیلتمند هستند و دو قطب افراط و تفریط ذهنی انسان را نشان می­دهند. برای ارسطو همچنین عدالت، میانه­ی بی­عدالتی کردن و تحمل بی­عدالتی است. به این ترتیب می­توان گفت که نزد وى به همان اندازه که مناسبات زندگی انسانی ایجاب می­کند، فضیلت وجود دارد.

ارسطو اینگونه فضیلت­ها را که در رابطه با زندگی عملی و عاطفی انسان قرار دارند، «فضیلت­های اخلاقی» می­نامد. در مقابل آن­ها «فضیلت­های عقلی» قرار دارند که نزد وى از ارزش بیشتری برخوردارند و نمودار کمال اندیشه می­باشند، مانند فرزانگی که ارسطو آن را بالاترین فضیلت می­شمرد. در این نکته می­توان تاثیر آموزه­های سقراطی را در اندیشه­ی ارسطو مشاهده کرد. 

برای ارسطو، غایت واقعی زندگی فضیلتمندانه، نیکبختی است. به عبارت دیگر زندگی انسان از نظر اخلاقی معطوف به نیکبختی است و از طریق فضیلت می­توان به این نیکبختی دست یافت.

فلسفه­ی اخلاق ارسطو در پیوند تنگاتنگ با آموزه­ی دولت وى قرار دارد. به نظر ارسطو دولت آن تاسیساتی است که قرار است در چارچوب آن، فضیلت و نیکبختی تحقق ­یابد. پس بدون یک نظم اجتماعی نمی­توان این امر را ممکن ساخت. انسان بنابر طبیعت خود موجودی «دولت‌ساز» و در پی پیوندهای اجتماعی است. بنابراین دولت باید آنگونه باشد که تلاش­های طبیعی  تک تک افراد را در پی فضیلت و نیکبختی مورد پشتیبانی قرار دهد. دولتی که اینگونه عمل می­کند بهترین دولت است.
 به نظر ارسطو، بهتر است بر مردمی که در پایین­ترین پله­ی فرهنگی قرار دارند، یک نفر که کاردان­ترین يا قابل‌ترين است حکومت ­کند. این همان حکومت «شاهی» است. اگر نه کاردان­ترین فرد، بلکه قهارترین حکومت کند، از حکومت شاهی، «جباریت» سربرمی­آورد. در حالی که نجیب­زادگان و اشراف جباریت را برمی­اندازند، مردم را به پله­ی فرهنگی بالاتری ارتقا می­دهند. نام این حکومت «آریستوکراسی» است. اما این حکومت نیز درحالی که جمع کوچکی از بانفوذترین سیاستمداران تدریجا جای  نجیب­زادگان را می­گیرند دچار زوال می­شود و به حکومت «الیگارشی» تبدیل می­گردد. حکومت الیگارشی در پله­ی فرهنگی بالاتری، توسط خود مردم سرنگون می­شود و آنان سرنوشت خود را به دست می­گیرند. نام این حکومت «دمکراسی» است. در حکومت دمکراسی این خطر وجود دارد که پایین­ترین لایه­های اجتماعی دست بالا را بگیرند. چنین حکومتی «اوکلوکراسی» یا حکومت عوام است. در نتیجه­ی برآمد یک فرد کاردان­تر از بطن چنین حکومتی که ساختارهای فروپاشیده­ی دولت را از نو بازسازی می­کند، دوباره حکومت «شاهی» سربرمی­آورد و چرخش از نو آغاز می­گردد.

 به عقیده­ی ارسطو، برای جلوگیری از سرنگونی خشونت­آمیز حکومت، مردم باید در بالاترین پله­ی فرهنگی نیز حتی­المقدور تحت حکومت اکثریتی از نجیب­زادگان قرار گیرند. ارسطو نام این صورت دولتی را «پولیتیا» می­گذارد که میانه­ی حکومت «شاهی» و «دمکراسی» است. وی این حکومت را بهترین حکومت برای همه مردم در همه­ی پله­های فرهنگی می­داند. 

+ نوشته شده توسط حمید در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 17:19 |

 

مهدی پدرام

 

كلبيان  یکی ازفلسفه های زیادی که از سقراط نشات گرفته است فلسفه کلبیون (Cynics) می باشد . موسس این مکتب آنتیستنس از شاگردان سقراط بود که در خصایل سقراط به قناعت ورزی او توجه بسیاری نشان داد. پیروان این مکتب را به دو دلیل کلبیان می نامند : دلیل اول محل تاسیس مدرسه آنها ست که سیناسارگس Cynosarges به معنای سگ سفید نامیده می شد . که در واقع ورزشگاهی در نزدیکی آتن بوده است.  دلیل دوم هم مربوط به نوع زندگی پیروان این مکتب می باشد.
     کلبیون معتقد به الزام وجود تقوا و فضیلتی برای رسیدن به خوشبختی بودند. آنها این فضیلت را دور از مواردی مانند قدرت سیاسی
, ثروت , موقعیت اجتماعی و یا رعایت قراردادهای اجتماعی میپنداشتند . به عقیده اینان زندگی خوب و درست زندگی مبتنی بر روال طبیعت و بی نیازی است . همسو با این نظر کلبیان توصیه به برگشت به زندگی طبیعی و دوری از قراردادها و ارزشهای اجتماعی و اجتناب از لذات می کردند . زندگی خود آنان نیز بدینگونه بود به طوریکه روشی ریاضت کشانه همراه بی اعتنایی به اجتماع و ارزشهای آن پیش گرفته بودند .
به اعتقاد کلبیون در زندگی نباید نگران مرگ و تندرستی خود و بقیه بود و از بابت این امور نباید دلواپس و نگران شد . آنها در گفتار خود نیز زبانی نیش دار و گزنده داشتند , از همین رو امروزه در بعضی از زبانهای اوروپایی
cynic به شخص طعنه گو و بدبین و بی توجه به سایرین اطلاق میشود .
 فضیلت و تقوای مورد نظر کلبیان به فراگیری خاصی نیاز نداشت  و کلا امور آموزش نظیر آموزش هندسه و موسیقی و ادبیات نزد آنان بی اهمیت بود . در فلسفه هم اهم توجه آنها به اخلاق می باشد .
 همانطور که در قبل گفته شد موسس این مکتب آنتیستنس و معرفترین چهره آن دیوجانس (دیوجنس) اهل سینوپ می باشد که مطالب بعدی سایت مربوط به این دو است . از دیگر چهرههای این مکتب منیپوس و کرات میباشند . جالب است بدانیم که در میان کلبیون نام یک زن فیلسوف هم به نام هیپارچیا به چشم می خورد .

 

 

+ نوشته شده توسط حمید در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 17:13 |

 

ترانه جوانبخت

 

 موضوع هستی نزد دکارت به صورت سیستماتیک بررسی نشده است. دکارت همه توجه خود را صرف فعالیت " من فکر می کنم" یا cogito کرده است که منبع ذهنی هستی می باشد. درواقع چنین به نظر می رسد که متافیزیک به "خودشناسی" جابه جا شده است. بنابراین در معنای واقعی کلمه متافیزیک نزد دکارت وجود ندارد. دکارت در کتابش با عنوان "تعمق های فلسفه نخستین" خود را دارای فلسفه تخستین معرفی می کند.  در زمان حیات دکارت این کتاب با عنوان "تعمق های متافیزیک" منتشر شده بود. بنابراین باید در نظر گرفت که این کتاب جوابی به سئوالات کلاسیک متافیزیک می دهد از جمله این سئوالات این هاست: هستی چیست؟ اساس آن چیست؟


 
 اگر از هستی به خود یا ضمیر یا ego  برویم و cogito را در هر آنچه وجود دارد در نظر بگیریم همین cogito  تعیین کننده هستی خواهد بود که هستی  از آن معنی می یابد و قابل درک می شود. از این یس هستی واقعی همان ego cogito یا ضمیر فکر کننده است. هستی به ضمیر اول شخص مفرد برمی گرددکه همان من هستم می باشد. دکارت داده های فلسفه نخستین را طبق cogito تغییر شکل داده است. در سال 1674کتاب دکارت از عنوان "تعمق های فلسفه نخستین" به " تعمق های متافیزیک" توسط  Duc de Luynes تغییر یافت. این سئوال مطرح است که آیا کلمات متافیزیک و فلسفه نخستین مترادف هستند؟ اگرچه دکارت در برخی موارد کتابش را متافیزیک نام نهاده اما ترجیحا آن را فلسفه نخستین نام گذاری کرده است زیرا در این کتاب نه تنها به موضوع خدا و روح بلکه به موضوعات نخستین که می توان در فلسفه آنها را شناخت یرداخته است. بنابراین موضوع فلسفه نخستین از موضوع متافیزیک گسترده تر است. بنابراین متافیزیک نزد دکارت دانش عموم هستی آنطور که هست -یعنی طبق نظر ارسطو- نیست. این دانش عمومی نزد دکارت عنوان فلسفه نخستین را دارد زیرا به شناخت همه آنچه درجه نخست را در فلسفه دارد می یردازد. این نظر دکارت از نظر دونس اسکات گرفته شده که وی نیز متافیزیک را به نخستین موضوعات فلسفی مربوط می دانست. آنچه نزد دکارت برای اولین بار مطرح شده این است که نخستین موضوعات شناخت را باید طبق ترتیب و روش خاصی بررسی کرد که در کتابش با عنوان "بررسی شده با روش" در سال 1637 نوشته است.

نخستین تعمق نزد دکارت همان طور که از عنوانش "از چیزهایی که می توان با شک حذف کرد" مشخص است با شک همراه است که مشخص می کند که نمی توان به همه چیز شک داشت. زیرا اگر شک می کنیم به دنبال قطعیتی هستیم که بتوانیم بر مبنای آن فلسفه نخستین را یایه گذاری کنیم. بنابراین دکارت به دنبال شک می رود تا براساس قطعیتی جدید فلسفه نخستین را یایه گذاری کند. دکارت برای این منمظور از شک سیستماتیک سخن به میان می آورد که آن را به عنوان تعلیق همه متافیزیک بتوان خواند. دکارت همه حدسیاتی را که در همه عمر به دست آورده و قطعیتی درباره شان ندارد مورد شک قرار می دهد و سعی در برقرار کردن یایه و اساس محکم و ثابتی  برای علوم دارد. پارمنیدس و افلاطون از حدسیات سخن به میان آورده بودند  و آن را به دانسته های حسی که هنوز علم نیستند مربوط دانسته بودند. اساس شناخت نزد افلاطون همان ایده ها هستند.همه متافیزیک در امید به کنار گذاشتن این فرضیات یی ریزی شده است و افلاطون برای کنار گذاشتن این فرضیات از ایده ها سخن رانده است. از نظر دکارت شناخت روی اصولی ست که قطعیتی ندارند . دکارت  به جای بررسی این اصول شناخت به اطمینان یافتن درباره ترتیب این اصول یرداخته است. سئوالی که اینجا مطرح می شود این است که چگونه می توان از اصولی که منبع همه قطعیت و اطمینان ماست مطمئن شد؟ نخستین تعمق در کتاب دکارت به جواب دادن به این سئوال مربوط است.

دکارت برای اطمینان یافتن از اصول شناخت به شکی رادیکال می یردازد به این معنا که این شک باید به ریشه همه اطمینانی که قبلا داشته ایم برسد. طبق نظر دکارت برای از بین بردن همه حدسیات گذشته نیازی نیست که نشان دهیم همگی آنها اشتباهند زیرا بررسی همه آنها به زمانی نامحدود نیاز دارد که از توان ما خارج است. تنها کافی ست که به ریشه دانش حمله کرد چرا که وبرانی یایه های دانش لزوما ویرانی باقی ساختار آن را ناز شامل می شود. دکارت می گوید که همه این فرضیات از حسیات آمده است و حسیات می تواند ما را بفریبد. از نظر او ممکن است شخصی را از دور تصور کنیم درحالی که در واقع یک درخت باشد که یک انسان. از نظر دکارت هرگز نباید به آنچه ما را یک بار فریب داده دوباره اطمینان کرد. بنابراین یک بار برای همیشه حسیات را کنار می نهیم.اما علاوه بر حسیات بسیار چیزهای دیگر هم هست که درباره شان شکی به خودمان راه نمی دهیم. دکارت دو علت را برای شک کردن نسبت به آنها لازم می داند: دیوانگی و رویا. دکارت می یرسد که چه کسی می تواند به ما اظمینان دهد که از عقل بهره مندیم و دچار دیوانگی نمی شویم؟ او درباره رویا نیز این چنین استدلال می کند که زمانی که رویا می بینیم از آنچه می بینیم مطمئن هستیم. چه کسی می تواند بگوید که همیشه ما در رویا به سرنمی بریم؟ از نظر دکارت هیچ مشخصه ای که بتواند با قطعیت رویا را از بیداری جدا کند وجود ندارد.

از نظر دکارت باید درباره همه علومی که به شناخت طبیعت مربوط است از جمله به فیزیک نجوم و یزشکی شک کرد که به ما طرحی از واقعیت را نشان می دهد. اما نوع دیگری از شناخت وجود دارد که نمی توان به آن به آسانی شک کرد که عبارت از ریاضیات منطق و هندسه است که به جای طرحی از واقیعت روابط ساده و مشخص را نشان می دهد. چه در خواب باشیم و چه در بیداری چه عاقل چه دیوانه همیشه واضح و مشخص است که دو به علاوه دو معادل چهار می شود و مجموع زوایای یک مثلث معادل 180 درجه است. آیا درباره اینها هم می توان شک کرد؟

دکارت برای آن که نشان دهد که درباره شناخت نوع دوم هم می توان شک کرد فرض خدایی را مطرح می کند که می تواند ما را به اشتباه بیندازد. در این بخش از کتاب دکارت خدایی را در نظر می گیرد که به همه کار تواناست. اما از لفظ فریبنده باذکاوت که در بخش دیگر کتابش استفاده کرده در اینجا استفاده نمی کند. از نظر دکارت چنین خدایی که به همه کار تواناست قادر است ما را به اشتباه بیندازد. در چنین شرایطی حتی می توان به اصول ریاضیات هم شک کرد. دکارت نتیجه می گیرد که از همه اصولی که دانش او بر یایه آن قرار گرفته اطمینانی نیست و هیچ نوع شناختی نمی تواند مقابل این شک رادیکال مقاومت کند. بنابراین چگونه می توان قطعیتی ییدا کرد؟ دکارت در تعمق دوم به بررسی هستی می یردازد که در فکر جای دارد. قطعیت هستی در قطعیت فکر جای دارد که از ضمیر یا خود یا به عبارت دیگر از فکر درباره فکر برمی خیزد.

تعمق دوم دکارت فردای همان روز که تعمق نخست رخ داده با شک همراه است. آیا این شک مشخصه تمایل  به داشتن قطعیت نیست؟ دکارت در ادامه راه تعمق نخست به شک ادامه می دهد و بنابر گفته خود به دنبال قطعیتی ست که جوابگوی این شک باشد یا او را به این نتیجه برساند که هیچ قطعیتی در جهان وجود ندارد. این نوع شک گرایی به شک گرایی رادیکال موسوم است که طبق آن هیچ قطعیتی در جهان وجود ندارد. این دیدگاه در یونان باستان هم وجود داشت و یک قرن قبل از دکارت توسط میشل دی مونتنی احیا شده بود. شک گرایی رادیکال بر مبنای این یارادوکس است که هیچ چیز قطعی نیست و این که هیچ چیز قطعی نیست قطعی ست. اگر تنها قطعیت درباره شک گرایی ست در این صورت علمی وجود نخواهد داشت. راه حلی که دکارت  ییشنهاد می کند از نوع کمی است یعنی باید یک قطعیت ییدا کرد. دکارت راه حل خود را از نوع راه حلی می داند که ارشمیدس یافته بود. ارشمیدس یرای قرار دادن زمین و جابه جا کردن آن به نقطه دیگر تنها یک اهرم خواسته بود. دکارت می گوید که وی نیز تنها به دنبال یک چیز برای رسیدن یه قطعیت است.

این نخستین بار نیست که متافیزیک از مدل هندسی بهره می گیرد. افلاطون نیز قبلا از این مدل برای رها شدن از حدسیات بهره گرفته بود.دکارت تنها به دنبال دانش قطعی نیست چرا که ریاضیات نمونه آن است بلکه او به دنبال دانشی ست که هرگز نتوان قطعیتش را تغییر داد و دکارت برای این منظور از فرضیه فریبکار باذکاوت بهره می گیرد. طبق نظر او باید چیزی را یافت که غیر قابل شک و اطمینان بخش باشد. دکارت این قطعیت را به شکی که آن را به دست دهد و به طور دقیق تر به هستی کسی که شک می کند و فکر می کند مربوط می کند.هستی کسی که فکر می کند نقش اساسی در استدلال دکارت برعهده می گیرد: با حذف همه انچه در جهان وجود دارد دکارت به نخستین قطعیت هستی یعنی قطعیت هستی فکر می رسد. او نتیجه می گیرد که اگر به جیزی فکر کند بدون شک وجود داشته است که فکر کرده است. نخستین قطعیت نزد دکارت فعل وجود دارد با زمان ماضی استمراری ست و استمرار در زمان را نشان می دهد: "وجود داشتم اگر به چیزی فکر کرده ام". دکارت فرض وجود فریبکار با ذکاوت که او را به این نتیجه گیری رسانده دوباره مطرح می کند و به این فرض جواب منفی می دهد. از نظر او تا زمانی که وی به چیزی بودن فکر می کند فریبکار با ذکاوت او را فریب نخواهد داد. دکارت نتیجه می گیرد که عبارت "وجود دارم" هر زمانی که او آن را می گید یا در روحش درک می کند وجود واقعی دارد. این ارتباط بین وجود و فکر است که دکارت در نظر می گیرد.

این نخستین قطعیت فکر است که می تواند به همه چیز غیر از خودش –به طور دقیق تر بگوییم به این که هست- شک کند (یعنی به این شک کند که ممکن است اشتباه کرده باشد). نخستین قطعیت دکارت از نوع اونتولوژی یاهستی شناختی ست. همانطور که مریون دکارت شناس معروف تایید می کند این قطعیت وجود داشتن من تاییدی بر قطعیت وجود داشتن دیگری ست که می تواند من را به اشتباه بیندازد. دکارت می گوید: "من همچنین هستم اگر او من را به اشتباه بیندازد و آنقدر که می تواند من را به اشتباه بیندازد او هرگز نخواهد توانست که من هیچ چیزی نباشم تا زمانی که من فکر خواهم کرد که چیزی هستم".

نخستین قطعیت دکارت که درباره وجود داشتن وجود است به سئوال او درباره ذات منجر می شود. دکارت می یرسد: می دانم که هستم و فکر می کنم اما هستم به واقع چه معنی می دهد؟چه کسی واقعا وجود دارد وقتی می گویم که هستم؟ من که هستم؟ دکارت بار دیگر از فرض وجود فریبکار با ذکاوت بهره می گیرد و مطرح می کند که درباره همه چیز از جمله امور جسمانی و برخی فعالیت های روحی از جمله حس کردن این فرض فریبکار با ذکاوت وجود دارد اما فعالیتی هست که نمی تواند از من جدا شود که همان فکر کردن است. زیرا از نظر دکارت  فکر کردن به ضمیر تعلق دارد و نمی تواند از آن جدا شود.

دکارت می یرسد: من هستم. من وجود دارم. اما از چه زمانی؟ او در جواب می گوید: از زمانی که فکر می کنم وقتی از فکر کردن متوقف شوم از وجود داشتن و بودن هم متوقف خواهم شد. من چیزی هستم که واقعیت دارد و واقعا وجود دارد اما چه چیز؟ چیزی که فکر می کند.


از این یس می توان اساس آنچه متافیزیک کارتزین cogito می نامیم را در نظر گرفت. آنچه دکارت در فلسفه نخستین به عنوان اصول اولیه می شناسد همان وجود فکر است. این سئوال مطرح می شود که ذات این اصل اولیه شامل چیست؟ این اصل اصل چیزی ست که فکر می کند. هستی هر آنچه هست یا هرآنچه که من نیست چیست؟ از نظر دکارت همه این هستی به هستی فکر برمی گردد به cogitation های cogito ای که درباره شان فکر می کند. دکارت متافیزیک خود را بر مبنای cogito یایه ریزی می کند. این متافیزیک از نخستین اصل خود که تعیین ذاتش است و و برای درک هستی هرآنچه وجود دارد لازم است شروع می شود.

 

در متافیزیک دکارت سه مفهوم مهم وجود دارد


هستی اصل نخستین یا اولیه: هستی
cogito  "من فکر می کنم"
ذاتش
: res cogitans  یا ذات من یا چیزی که فکر می کندهستی آنطور که هست: cogitatum یا هستی فکر شده.

سومین تعمق دکارت مربوط به برگشت از خدایی که هست به متافیزیک الوهیت است. برای رسیدن به هستی باید از فکر شروع کرد. می توان نتیجه گرفت که هستی شناسی نزد دکارت از هستی شناسی فکر به دست آمده است. دکارت بعد از مشخص کردن متافیزیک cogito در سومین تعمق خود به بحث درباره خدا می یردازد. دکارت با این کار ترتیب هستی شناختی کلاسیک را تغییر می دهد. آنچه برای وی مهم است حل کردن مشکل شناخت فکر و اطمینان از واقعیت های ست که به وضوح و به طور مشخص دریافت می کنیم. از نظر دکارت ترتیب فکر ما یعنی ترتیب cogito از وضوحی کامل برخوردار اشت. دکارت می گوید: من مطمئنم که هستم و این که چیزی هستم که فکر می کند. این وضوح یا نخستین شناخت هرگز توسط دکارت مورد شک واقع نمی شود و نیازی به این نیست که از آن خاطر جمع بود چرا که واضح است. دکارت از این یس به دنبال تایید شناخت های دیگر است  زیرا اگر اساس شناخت را از نو شروع کرده است برای برقرا کردن استحکام و ثبات در علوم است. دکارت در تعمق سوم از خودش می یرسد که آیا شناخت های دیگری وجود دارند که او به آنها نیرداخته باشد؟ او می گوید: من مطمئن هستم که چیزی هستم که فکر می کند اما آیا از آنچه من را درباره چیزی قطعیت بخشد آگاهی دارم؟

دکارت وضوح هستی من را در ذات من یا res cogitans مطرح می کند. او می یرسد چه چیزی هست که من را از چیزی مطمئن کند؟ او یاسخ می دهد که در شناخت اولیه یا نخستین شناخت تنها دریافت آنچه من می شناسم وجود دارد یعنی فکر درباره خود واضح و مشخص است. دکارت از این وضوح فکر به یک اصل عمومی می رسد مبنی بر این که همه آنچه ما به وضوح و به طور مشخص دریافت می کنیم واقعی هستند. در تعمق چهارم دکارت این مورد همان اصل واقعی ست: قطعیت ذهنی که در من است به قطعیت عینی که رد چیزهاست برمی گیرد. به عبارت دیگر نتیجه از قطعیت به واقعیت خوب است

اگرچه این اصل عمومی واضح است اما می توان درباره این احساس قطعیت اشتباه کرد. یعنی به موارد واضح و قطعی رسید که بعد شک آور و غیر قطعی در نظر گرفت. دکارت از دو مورد واضح که بعدا مورد شک قرار می  دهد یاد می کند.

 

١) سیارات از جمله زمین و همه آنچه به حسیات درمی آید. از نظر او آنچه درباره اینها واضح است تنها آن چیزی است که به فکر می آید اما دکارت می گوید که وقتی فکر می کنیم که چیزهایی خارج از ما وجود داشت که به صورت ایده درمی آمد و به همدیگر شبیه بود دچار اشتباه شده ایم                                                              

٢) دکارت همچنین می گوید که آنچه درباره منطق و هندسه ساده و آسان به نظر می رسدممکن است ما را به خطا بیندازد. سئوالی که اینجا مطرح می شود این است که دکارت چگونه ممکن است درباره وضوح ابن موارد به شک بیفتد؟ دکارت استدلال می کند که به ذهنش می رسد که شاید خدا به او چنین طبیعتی داده که درباره آنچه برایش واضح به نظر می رسد به اشتباه بیفتد. ایده خدایی که او را به اشتباه بیندازد برخلاف اصل عمومی وافعیت است که قبلا به آن اشاره شد. دکارت می گوید که باید امتحان کرد که آیا خدا هسد و در صورت رسیدن به جواب مثبت آیا او را به اشتباه می اندازد؟ زیرا بدون شناخت این دو نمی توان از شناخت هیچ چیز دیگری اطمینان حاصل کرد. بنابراین برای رسیدن به استحکام در اصل عمومی واقعیت یا وضوح که از خواسته های cogito است دکارت در متافیزیک اش به خدا می یردازد. دکارت از ایده خدا که در روحش کشف می کند شروع می کند و در قلب متافیزیک cogito به ایده ای می یردازد که طبق آن خدا را ابدی نا محدود یایدار شناسنده همه چیز و آفریننده همه چیز در نظر می گیرد. دکارت استدلال می کند که اگر من ایده از نامحدود در ذهنم دارم این ایده باید از کسی باشد که خودش نامحدود است. بنابراین خدا خودش نامحدود است که ایده نامحدود را در ذهن من گذاشته است.


دکارت استدلال می کند که اگر من به عنوان موجودی فکرکننده اصل همه افکارم هستم من نمی توانم علت این ایده نامحدود باشم زیرا من خودم موجودی محدود هستم (که می تواند شک کند یا به اشتباه بیفتد). آنچه کامل تراست نمی تواند وابسته به چیزی باشد که کمتر کامل است. بنابراین ایده نامحدود نمی تواند از من که موجودی محدود هستم به دست آمده باشد. این ایده نمی تواند از عدم به وجود آمده باشد و فقط می تواند از خود خدا حاصل شده باشد. یس خدا علت ایده خود در من است (این مورد را اثبات ماتاخر یا a posteriori دکارت می نامیم که اثر در این اثبات وجود ایده خدا در من است). یعنی اگر علت این ایده من نیستم یس وجود دیگری لازم است که علت این ایده در من است. دکارت نتیجه می گیرد که من در جهان تنها نیستم و خدا نیز با من هست. اطمینان از اصل عمومی از این یس قابل حصول است. خدا که وجود دارد و نامحدود است باید کامل باشد و از آنجایی که به اشتباه انداختن از وجود نقص است و چون در خدا نقصی نیست یس خدا به اشتباه نمی اندازد. یس خدا اطمینان دهنده واقعیت مشاهدات واضح و آشکار ما از جمله علوم است. دکارت نتیجه می گیرد که علم بی خدا غیر قابل فکر است.  از نظر دکارت علت الوهی اصل همه هستی ست. در اینجا هستی شناختی دکارت از متافیزیک دو تعمق اول و دوم او که برمبنای cogito بود متفاوت است. درواقع متافیزیک دکارت در این قسمت از نوع فکری نیست بلکه از نوع علتی ست و بر یایه علت هستی یعنی خدا بنا شده است. به عبارت دیگر متافیزیک علتی دکارت به تایید متافیزیک فکری او می یردازد. بنابراین می توان نه یک بلکه دو نوع هستی شناسی را نزد دکارت در نظر گرفت.من یک ایراد و یک مزیت در متافیزیک دکارت می بینم .

 

١) ایراد بزرگ متافیزیک دکارت در عقل گرایی بیش از حد اوست به گونه ای که فلسفه غرب از آن به عنوان دگم یاد می کند. بعدها فیلسوفانی از جمله جان لاک و دیوید هیوم به دیدگاه حس گرایی یرداختند و عقل گرایی محض را که از افلاطون به دکارت به ارث رسیده بود زیر سئوال بردند.

٢) این که یک نوع متافیزک خاص مبنای متافیزیک دیگر باشد در دیگاه دکارت جالب است و در متافیزیک قبل از او دیده نشده است. می توان به جای مبنا فرار دادن عقل اصول دیگری را برای متافیزیک جستجو و ییدا کرد.

 

منابع :

 1. J. Marion, Sur le prisme métaphysique de Descartes, Paris, PUF, 1986. 
2. R. Descartes, Méditations de philosophie première, Paris, GF, Vrin, 1641

 

      یادداشت از:  متافیزیک دکارت

 

               

+ نوشته شده توسط حمید در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 17:4 |

 

ترانه جوانبخت

 

متافيزيک آن طور که ابن سينا در کتابش با عنوان "شفا" در نظر گرفته، توضيح عقلانی همه هستی ست. ابن سينا "مشتق شدن همه چيز از هستی لازم"، ابديت هستی و نيز نفی شناخت آنچه مجزا از منبع هستی ست را در اين کتاب توضيح داده است.

ابن سينا برای هر علمی موضوعی در نظر گرفته و علوم را به دوشاخه نظری و عملی تقسيم کرده است. از نظر او، علم نظری دانشی ست که موضوعش مستقل از ماست درحالی که علم عملی برای ما کاربرد دارد. او سه نوع علم عملی در نظر می گيرد: دانش کشورداری، اقتصاد و حکومت بر خود. او همچنين سه علم نظری را ممکن می داند: فيزيک، رياضی و دانش ماوراء الطبيعه.

ابن سينا اولين کسی ست که کانی شناسی را ابداع کرده و در شيمی به شیوه قدیم هم کار کرده است. ابن سینا در نجوم نیز تحقیقاتی دارد و با ابوریحان بیرونی تبادل فکر داشته است. یرداختن به حوزه های مختلفی که ابن سینا در آنها کار کرده از بحث این مقاله خارج است.

ابن سينا دانش ماوراء الطبيعه را دانشی الوهی می داند و موضوعش را طبق ديدگاه ارسطويی چيزی می داند که موجوديت داشته باشد. او به دو دليل مربوط بودن خدا به دانشهای ديگر را نفی می کند:

۱. دانش های ديگر يا دانش عملی هستند يا فيزيک يا رياضی و نمی توانند درباره خدا باشند.

۲. اگر خدا در متافيزيک بررسی نشود در هيچ علم ديگری قابل بررسی نخواهد بود. حتی اگر محوريت موضوع خدا در اين علم لازم باشد نمی توان جز اين يذيرفت که خدا موضوع خود را تشکيل می دهد.

ابن سينا اين مورد را مطرح می کند که موضوع متافيزيک به علت اوليه مربوط است. اگرچه به نظر ابن سينا، علت اوليه موضوع منحصر به متافيزيک نيست. چرا که وجود اين علت بايد در اين علم نشان داده شود. ابن سينا با استفاده از متافيزيک ارسطو اين راه حل را ييشنهاد می کند که موضوع  متافيزيک هستی آن گونه که هست می باشد که با هر آن چه وجود دارد اشتراک دارد. در تاريخ متافيزيک ابن سينا نخستين کسی ست که اين راه حل را ييشنهاد کرده است.

ابن سينا موضوع متافيزيک را با موضوع ديگر علوم نظری مقايسه کرده است. او  فيزيک را دانش اجسام آن گونه که هستند نمی داند بلکه آن گونه که حرکت می کنند يا ساکنند. رياضيات از نظر او، دانش مربوط به اندازه گيری و اعداد است و بنابراين به هستی که حادث شدنش رياضی ست ارتباط دارد. در هر دوی اين دانشها هستی به طور محدود بررسی می شود چرا که به ماده، اندازه يا تعداد بستگی دارد. در اين دو دانش،‌ هستی ييش فرض شده است بدون آن که برای خودش مطالعه شود. هستی موضوع دانش متافيزيک است و در اين دانش بدون هيچ محدوديتی بررسی می شود. متافيزيک همه مقوله های مربوط به هستی از جمله: ذات، کميت و کيفیت را شامل می شود ولی مقوله عمومی تر خود هستی ست که بقيه مقوله ها را دربر می گيرد.

موضوع متافيزيک، هستی همانطور که هست و مشترک با هر آن چه هست می باشد. ابن سينا می گويد که هستی نخستين موضوعی ست که به فکر در می آيد. اين نظر ابن سينا بعدها توسط فيلسوفانی نظير آکويناس و هايدگر استفاده شده است. تعبير هستی از اين جمله ابن سينا، درک روح ما از موجوديت داشتن چيزهاست. هستی، همه چيز را نه آن طور که اين گونه يا آن گونه است بلکه آن طور که موجوديت دارد دربر می گيرد.

ابن سينا علاوه بر ارسطو، از نظر فارابی نيز بهره برده است. فارابی متافیزیک ارسطو را به این صورت در نظر گرفته بود که ١٠علت برای هستی وجود دارد که ٩ علت ثانوی هستند. از نهمین علت، علت دهم که علت فعال است به وجود می آید. دو علت اول، اولین کره آسمانی و هفت علت کرات مربوط به سیارات را یدید اورده اند. فارابی روح این کرات را به خلقت جوهر جسمانی توسط خدا مربوط می دانست که ماده اولیه همراه با حرکت را تشکیل داده است که اجزایش با وجود تفاوتهای شکلی به هارمونی و هماهنگی رسیده اند، نیزعناصر چهارگانه طبیعی یعنی گرما، سرما، خشکی و رطوبت از آنها تشکیل شده است. در ادامه چرخه تکاملی، اشکال کامل تر یعنی گیاهان، جانوران و انسان یدیدآمده اند. فارابی همچنین به علم منطق، توانایی زبان و فکر یرداخته است. او تکامل ذهن را به سه مرحله ذهن بالقوه، ذهن بالقعل و ذهن به دست آمده تقسیم کرده است. از نظر او، نوع سوم ذهن با به کار بردن تصاویر و تصورات ذهنی  حاصل شده است.

ابن سينا نخستين کسی ست که بين ذات* و موجوديت، فرق قائل شده است. از نظر او، موجوديت همان حادث شده از ذات است. به عبارت ديگر، موجوديت همان چيزی ست که به ذات می رسد وقتی که وجود می يابد.

ابن سينا مفهوم لازم را در نظر می گيرد. از نظر او، لازم تاييدی بر موجوديت است. ارسطو نيز لزوم را در متافيزيک خود به عنوان مفهومی اساسی مطرح کرده بود. ابن سينا لزوم خدا را به عنوان دليلی بر موجوديت خدا به کار می برد.

يکی ديگر از مشخصه های متافيزيک ابن سينا، تفاوتی ست که بين لازم و ممکن مطرح کرده است. از نظر او، لازم به علت احتياجی ندارد در حالی که ممکن به علت محتاج است. توجه به تفاوت بين ذات و موجوديت در اينجا ضروری ست: هستی لازم، اصل موجوديتش را در خود دارد اما هستی ممکن این طور نيست و اصل موجوديتش را در خود ندارد. برای هستی ممکن، موجوديت يک حادثه است که به ذات اضافه می شود. هستی ممکن به چيزی احتیاج دارد تا واقع شود که همان هستی لازم است. به عبارت ديگر، هستی لازم همان علت هستی ممکن است که موجوديت آن را سبب شده است. اين هستی لازم به نوبه خود، يا لازم است يا ممکن و اگر ممکن باشد برای موجوديت يافتنش به علت لازم ديگری احتياج دارد. بنابراين هستی لازم به طور الزامی بايد وجود داشته باشد تا همه چيز هستی خود را از آن بگيرد. ابن سينا تاييد کرده است که در هستی لازم، هستی و ذات يکی هستند.

طبق استدلال ابن سينا، وجود ابديت هستی الزامی ست. چرا که در يک تداوم زمانی، هر چيز توسط علتی به وجود آمده که خودش علتی ممکن است. بنابراين هميشه می توان به يک علت درونی و سيس يه علت آن علت رسيد و تا بی نهايت ادامه داد. طبق نظر ابن سينا، اگر بخواهيم برای چيزی علتی در نظر بگيريم، بايد آن علت به طور هم زمان با آن چه سبب شده وجود داشته باشد بنابراين علت لازم آن خواهد بود. خلقت از نظر ابن سينا، به اين معنی نيست که موجوديت از يک "تصميم" درونی در زمان مشتق می شود (تصميم الوهی که مشکل چندگانگی را ايجاد می کند) بلکه به اين معنی ست که يک شيء، موجوديتش را از يک علت لازم گرفته است. بنابراين خلقت يک وابستگی در هستی ست نه تداوم زمانی.

الزام ابديت هستی در ديدگاه ابن سينا يعنی اثبات ابديت هستی توسط ابن سينا. به عبارت ساده تر اثبات ابديت هستی يعنی اثبات وجودی ابديت هستی. يس احتمال و امکان در آن راه ندارد. ابن سينا هستی را ابدی می دانست. 

ابن سينا دو دليل برای نادرست بودن نظريه تدوام درونی-زمانی اصل اوليه نسبت به موجوديت جهان ارائه داده است:

۱. اگر در نظر بگيريم که خدا قدرت خلق کردن را قبل از خلقت داشته، اين اشکال وجود خواهد داشت که زمانی معين قبل از خلقت جهان وجود داشته که شامل خدا هم شده است و اين غير ممکن است،

۲. اگر در نظر بگيريم که خدا خلقت را در زمانی غير از زمانی که جهان را خلق کرده است می توانست آغاز کرده باشد،‌ اين اشکال وجود دارد که خالق در زمان معنی از ناتوانی به توانايی رسيده و اين لزوم خلقت بوده که به او چنين امکانی داده است و اين مورد، اشکال دوم اين نظريه است.  

ابن سينا در کتابش نتيجه گرفته که تداوم درونی-زمانی برای خلقت غير ممکن است و خلقت را بايد به صورت يک اشتقاق موجودات از فکر خدا در نظر گرفت چراکه خدا فکری خالص است که به فکر می آيد و فکرش به صورت کار است که همان ذات همه موجودات است.

ابن سينا با اين نظريه، چندگانگی را از اصل اوليه رد کرده است: "او همه چيز را در آن واحد به تفکر در می آورد که به چندگانگی در ماده شکل می گيرد يا در حقيقت ذاتش به فرمهايشان درمی آورد اما اين فرمها از فکر او مشتق می شود." ذات اجسام به دليل آن که فکر شده اند، وجود دارد. جهان از اين فکر که همان اصل اوليه لازم است يديد آمده است.

براي اين که اين اصل دارای يگانگی باشد، ابن سينا از اصل نئو افلوتينی بهره گرفته و در کتابش نوشته است که اشتقاق اول از واحد است که فکر ديگر را مشتق می کند و اين اشتقاق ادامه می يابد و تحت هر فکر، يک کره آسمانی وجود دارد (ابن سينا در مجموع ۱۰ فکر مجزا در نظر گرفته است). طبق اين نظريه نئو افلوتينی، جهان از يک اشتقاق اوليه از فکر الوهی سرچشمه گرفته است.

نظريه متافيزيک ابن سينا چند مشخصه مهم دارد:

۱. ابن سينا يايداری موضوع متافيزيک يعنی هستی همان طور که هست را مطرح کرده است.

۲. هستی، نخستين موضوعی ست که به فکر ما می رسد.

۳. ابن سينا ذات و موجوديت (يا هستی) را از هم متفاوت در نظر گرفته است. اين مورد در متافيزيک يونانی بررسی نشده بود.

۴. خدا هستی لازم است که هستی و ذاتش لزوما در او مرتبط هستند.

۵. جهان (ذات ها) از خدا مشتق شده که خودش فکر می شود.

لازم است اشاره کنم که دور شدن ابن سينا از فلسفه ارسطو را يکی از مزيات فلسفه سينايی می دانند. هرچند که بهتر است وجوه متفاوت هر دو را در نظر گرفت.

* اگر کلمه ذات یا essence را درباه خدا به کار بریم، ذات همان جوهر یا substance  است. ارسطو نیز برای جوهر یا substance چهار معنا در نظر گرفته بود: ١. ذات یا ti esti ٢. فراگیر یا universal ٣. گونه ٤. سوبسترا.

 

منابع:

۱. برهان  شفا-شیخ الرئیس بوعلی سینا-ترجمه مهدی قوام صفری- انتشارات کتابخانه مرکزی-تهران

۲. فن سماع طبیعی از کتاب شفا- شیخ الرئیس بوعلی سینا- محمد علی فروغی- انتشارات کتابخانه مرکزی-تهران

۳. Avicenne, La Metaphysique Du Shifa,trad. M. Achena et H. Masse, Les Belles Lettres, 1995

۴. Le Statut De La Metaphysique, Alain De Libera, La Philosophie Medievale, PUF, 1993

 

                                                                    یادداشت از :متافیزیک ابن سینا

+ نوشته شده توسط حمید در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 16:52 |

میخواهیم شما زحمت بکشید و برای ما ده تن گندم را از شیراز به کرج که فاصله شان از یکدیگر هزار کیلومتر است( اینطور فرض کنید )منتقل نمایید. تنها وسیله ی نقلیه ای هم که در اختیارتان خواهیم گذاشت یک شتر است. این شتردر اصل اهل شگفت آباد است و یک جورهایی عجیب و غریب است. مثلا"میتواند تا یک تن گندم بر پشت خود حمل کند و هفته ها و ماه ها، شب و روز بدون لحظه ای توقف یا خواب و بدون آنکه خسته شود راه برود. بیچاره برای اینهمه کار طاقت فرسا، خیلی هم کم توقع است و برای هر کیلومتر که راه میرود، فقط یک کیلو گرم از گندمی را که بر پشت خود دارد میخورد. شما برای ما حساب کنید ببینید با چنین شتری حد اکثر چند تن گندم را میتوانید در کرج تحویل ما بدهید.

                                    

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 15:16 |

فیروزه و فرشته نقشه برداران وزارت راه و ترابری هستند. در یک روز آفتابی که برای انجام ماموریتی در حال مسافرت بودند در سمت چپ بزرگراه مستقیمی که روی آن رانندگی میکردند و در دور دستها کوه بلند و زیبایی را مشاهده کردند با قله ای پوشیده از برف. کنجکاو شدند بفهمند بلندی کوه چقدر است و فاصله ی آن تا جاده چه اندازه است.

 

در یکی از توقفگاههای کنار جاده ترمز کردند( نقطه A ) و دوربین نقشه برداری خود را روی سه پایه گذاشته و به قله ی کوه نشانه رفتند و زاویه ی دید قله را اندازه گیری کردند : شد 6 درجه. سوار اتومبیل خود شده و بیست کیلومتر دیگر رانندگی کردند و در یک توقفگاه دیگر( نقطه B  ) زاویه ی دید قله را دوباره اندازه گیری کردند : این بار شد 7 درجه. باز سوار بر اتومبیل خود شده و پانزده کیلومتر دیگر رفتند و در توقفگاه سوم( نقطه C ) زاویه ی دید قله را اندازه گرفتند : شد 4 درجه.

 

                                   

 

آنگاه برای رفع خستگی نشستند تا یک فنجان چای بنوشند. در همین حال قلم و کاغذ و یک ماشین حساب بیرون آوردند و ظرف کمتر از یکساعت، هم بلندی کوه را محاسبه کردند و هم فاصله ی آنرا تا جاده  بدست آوردند. شما میدانید آنها چطور این مجهولات را پیدا کردند؟ خب، شما هم آستین هایتان را بالا بزنید، قلم و کاغذ و یک ماشین حساب بردارید و دست به کار حل مسئله شوید!

 

 

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 15:11 |